تبليغاتX
گروه سامورایی ها

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

کمیابترین کدهای جاوا

کمیابترین کدهای جاوا

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali
set as your home page

JavaScript Codes
گروه سامورایی ها
جوک,اس ام اس,طنز,خبر,عکس و همه نوع اطلاعات روز دنیا
یکی برای دخترا
دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
|+| نوشته شده توسط نیما در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 2:27 بعد از ظهر |

دیوید بکهام فوتبالیست یا بازیگر هالیوود؟
 ستاره سالهای اخیر انگلیس با عقد قرارداد با تیم گالاگسی و حضور در لوس آنجلس به همگان ثابت کرد که بازی در سینما را به بازی در تیم ملی و رئال مادرید ترجیح میدهد! دیوید روبرت جیمز بکهام با بازی در فیلم"prince philip"قرارداد کلانی را با شرکت"disney"منعقد کرد که به گفته خبرگزاری های امریکایی بیش از حقوق سالیانه ی او در تیم مادرید میباشد.از نظر تمامی کارشناسان ورزشی این انتفال جهت درآمد زایی برای دیوید بکهام و تیم گالاگسی بوده و از نظر فنی هیچ ارزشی ندارد.

رومن کالدرون مدیر عامل باشگاه ورزشی رئال مادرید در اظهار نظری جنجالی درباره ی این بازیکن گفت:دیوید بکهام فوتبال خود را به مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار فروخت در حالی که ما مبلغی بیشتر از این را به وی پیشنهاد کرده بودیم.از این مطلب برمی آید بکهام تنها به دلیل خوشگذرانی و حضور در عرصه ی سینما دست به این کار زده.هواداران کم تعداد گالاگسی تنها به این دلیل به ورزشگاه آمده بودند که می دیدند یک هنر پیشه درحال بازی فوتبال است!درواقع آنها بکهام را به عنوان یک بازیگر می شناختند تا یک بازیکن!

دیوید بکهام در تاریخ ۵ دسامبر ۲۰۰۷ طی قردادی که با شرکت ای دی دیزنی"AD Disney"بسته بود کار خود را با کارگردان نه چندان مطرح هالیوود"دنیل استون" شروع کرد.باتوجه به گفته گروه کارگردانی٫ این فیلم تاریخی در جشنواره فیلم"کن" به روی پرده خواهد رفت.

 

|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 1:20 بعد از ظهر |

تقاضا
کسانی که درخواست تصویر یا مطلب یا جوک ویا کدهای جاوا را دارند می توانند در قسمت نظرات آدرس وب خود را قرار دهند تا در مدت کمتر از ۲۴ ساعت برای آنها ارسال شود.

نیما(دهخدای کوچک)

|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:47 بعد از ظهر |

سلام
|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:40 بعد از ظهر |

عکس بانو یانگوم!

|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:29 بعد از ظهر |

فال حافظ

|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:22 بعد از ظهر |

هشدار
از همینجا اعلام میکنیم که این وبلاگ هیچ گونه جهت گیری سیاسی ندارد و به هیچ وجه پست های داخل آن به منظور حمایت ویا مقابله با شخص حقیقی و حقوقی درج نشده اند.

با تشکر از همه باند بازها(!) و گروههای ضد دختر و پسر.

 

|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:10 بعد از ظهر |

عشوه چشمانت مرا دیوانه کرده.
|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 10:56 بعد از ظهر |

اتاق آبی

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 10:40 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 10:28 قبل از ظهر |

خرکیف

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن

و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "•

خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!

خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت

بگن آقاي مهندس!•

خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت

وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای

دکتر!

خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!

خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای

غیبی!

خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و

ساعتها تو اینترنت بچرخی!

خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا

اینقدر رقمش نجومی شده!

خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!

خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!

خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!

خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!

خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت

(مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)

خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط

به تو سلام میکنه!

خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون

معلومه که

دانشجویین!"

خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست

فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!

خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!

خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو

درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!

خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم

ببنده!

خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد

نمره ت از اون بیشتر شه!

خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!

خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو

جا بذاره!

هر کس هنوز نفهمیده خر کیف یعنی چی بگه تا بازم توضیح بدم

|+| نوشته شده توسط نیما در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 10:51 بعد از ظهر |

من به لیلی نیاز دارم!
این یه داستان زیبا از سید مهدی شجاعی که منو تکون داده مطمئنم شما رو هم به فکر وادار میکنه.در ضمن نظر فراموش نشه!(ممنون) 

وقتي فواد گفت: "من به يك ليلي محتاجم" همه ما خنديديم. و وقتي گفت: من آن قدر
مجنون شده ام كه بدون ليلي نمي توانم زنده بمانم - يا زندگي كنم - همه ما قضيه را
شوخي تلقي كرديم.
آن قدر كه سعيد گفت: اين كه مشكل نيست. يك آگهي در روزنامه مي دهيم با اين عبارت
كه: «به يك ليلي تمام وقت با حقوق مكفي نيازمنديم» و ادامه داد: اگر روز بعد يك گله
ليلي پشت همين در صف نكشيدند، من اسمم را عوض مي كنم.
و ياسر گفت: "كافيست من با همين ماشين قراضه ام يك دور در خيابان بزنم، يك ساعت
بعد، پنج راس ليلي برايت رديف مي كنم، يكي از يكي ليلي تر."
و وقتي فواد با تاثر و تاسف سر تكان داد و گفت: حيف كه همه تان خريد، يكي از يكي
خرتر. ما همه خنديديم و شروع كرديم به نمره دادن به خريت همديگر.
حتي همان زمان كه همه همديگر را خبر كرديم و ناگهان و بي مقدمه، خانه فواد جمع شديم
هم ماجرا را اين قدر جدي تصور نمي كرديم.
مصطفي كاملا تصادفي فواد را حوالي ميدان تجريش ديده بود كه با سر و وضعي ژوليده و
آشفته پرسه مي زند و به هر كه مي رسد، مي پرسد: شما يك ليلي پيدا نكرده ايد؟ يا شما
ليلي مرا نديده ايد؟
و ديده بود كه مردم از زن و مرد و پير و جوان بي پاسخ از كنار او رد مي شوند. بعضي
پوزخندي مي زنند، برخي براي شفايش دعا مي كنند و عده اي با ترحم و دلسوزي سر تكان
مي دهند و مي گذرند. مصطفي هم چنان كه خودش مي گفت جلوتر رفته بود و درست در مقابلش
قرار گرفته بود.
فواد هم چنان در حال و هواي خود، از مصطفي پرسيده بود: شما ليلي مرا... و وقتي
مصطفي را به جا آورده بود، جا خورده بود و گفته بود: تو اينجا چه كار مي كني
مصطفي؟!
مصطفي اول حرفي براي گفتن پيدا نكرده بود، اما بعد از لحظاتي جواب داده بود: دارم
به دنبال ليلي تو مي گردم.
فواد دستش را گرفته بود و گفته بود: نگرد، پيدا نمي كني. اگر بود من اين جستجوي چند
ساله ام به نتيجه مي رسيد.
و بعد مصطفي را به خانه برده بود، برايش چاي دم كرده بود و توضيح داده بود كه:
ادامه حيات بدون وجود يك ليلي امكان پدير نيست.
مصطفي وقتي منگ و مبهوت از خانه فواد در آمده بود، به همه ما زنگ زده بود تا هرچه
زودتر در خانه فواد جمع شويم و فكري براي حال و روز خرابش بكنيم.
فواد آدم نامعقولي نبود. نه تنها آدم نامعقولي نبود، كه يك سر و گردن هم از آدمهاي
هم سن و سال خودش فهيم تر بود. با حدود بيست و هفت - هشت سال سن، پختگي آدمهاي چهل
ساله را داشت و عليرغم اين كه هنوز ازدواج نكرده بود، از اغلب دوستان متاهل، با
تجربه تر به نظر مي رسيد.
دوران دبيرستان را خود درس مي خواند و حتي ديپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان
بعد از ديپلم، درس را كنار گذاشت و پناه برد به شعر و آواز و موسيقي.
هم طبع خوبي در شعر داشت و هم صداي خوشي در آواز و هم استعداد كم نظيري در موسيقي.
اما فقط براي خودش كار مي كرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسيقي و نه
آواز. فقط گاهي كه دور هم جمع مي شديم و خواهش مي كرديم يا خودش سر حال بود شعر و
آوازي مي خواند و سه تاري مي نواخت. و اين گاهي البته خيلي بيشتر از گاهي بود. خانه
فواد مامن بچه هاي متاهلي بود كه از زندگي روزمره به ستوه مي آمدند.
هميشه گريزگاه و پناهگاه همه مان خانه فواد بود و گرمي و صميميت فواد هم در
پذيرايي، اين اشتياق را تشديد مي كرد.
از حدود دو سال پيش بود و شايد كم بيشتر، دو سال و چهار ماه پيش كه وضع روحي فواد
رو به وخامت گذاشت. اين را من كه از بقيه نزديكتر بودم، زودتر و بهتر فهميدم.
تشخيص من كه بعدا هم توسط دكتر روانپزشك تاييد شد، افسردگي بود. و اولين نشانه اش
هم اين بود كه ديگر حال و حوصله ديدن هيچ كس را نداشت. و همين برخوردهاي نسبتا سرد
سبب شد كه پاي بچه ها كم كم از خانه فواد بريده شود.
به فواد فقط براي اين زنگ زديم كه خانه باشد و نگفتيم كه قرار است همه آنجا هوار
شويم. هر كدام ميوه اي، شيريني اي چيزي گرفتيم و مثلا به طور اتفاقي - كه البته هر
آدم بي عقلي مي توانست غيراتفاقي بودن آن را بفهمد - سر از خانه فواد در آورديم.
فواد اگر چه سر و وضعش را به نحو غلط اندازي مرتب كرده بود اما از غبار چهره و غم
چشمها مي شد فهميد كه احوالاتش عادي نيست. به خصوص اين غيرعادي بودن وقتي مسلمتر شد
كه فهميديم ديدارش با مصطفي در ميدان تجريش و دعوت به خانه و باقي قضايا را هيچ به
ياد نمي آورد.
من پرسيدم: فواد! هيچ معلوم هست كجايي؟
انگار نه به من كه به خودش جواب مي دهد، گفت: در وادي تنهايي.
مصطفي گفت: اين فواد تا ازدواج نكند حال و روزش درست نمي شود. بايد يك زن درست و
حسابي برايش دست و پا كنيم.
فواد اخمهايش را در هم كشيد و گفت: بي ربط مي گي مصطفي. احساس تنهايي چه ربطي به زن
و زندگي و اين حرفها دارد.
و رو كرد به من و پرسيد: مثلا خود تو سيد! با داشتن اين همه زن و بچه، ديگر احساس
تنهايي نمي كني؟
گفتم: كدام همه؟ طوري حرف مي زني كه انگار من...
گفت: مقصودم اين همه سال است. مقصودم مدت طولاني زن و بچه داشتن است. احساس تنهايي
چيزي نيست كه به زن و بچه و زندگي ربط داشته باشد. مثل اين كه تو بگويي اگر به
مجنون زن مي دادند مي نشست سر خانه و زندگيش و به دنبال ليلي بازي نمي رفت. اين طور
نيست.
ليلي يك مفهوم مستقلي است كه فقط كساني مي توانند آن را بفهمند كه به درجات جنون
نايل شده باشند.
سعيد، با دست زد به پشت مصطفي و گفت: فكر مي كنم مقصود فواد اين است كه شما چيزهاي
اضافه ميل نكنيد.
ما همه خنديديم اما فواد خيلي جدي گفت: بله، دقيقا!
و البته اين تاييد جدي فواد بيشتر از اصل حرف، خنده دار بود.
سعيد ادامه داد: البته فواد! من فكر مي كنم تو هم سرنا را از سر گشادئش مي زني. اين
طور نيست كه مجنون اول به درجه جنون رسيده باشد، بعد ليلي را پيدا كرده باشد. ظهور
ليلي باعث جنون مجنون شده است و گرنه اين آدم كه پيش از اين براي خودش قيس عامري
معقول و مرتبي بوده است.
و مصطفي خوشحال حرفش را بريد، يعني سعيد جان هم چيزهاي اضافي ميل مي كنند؟! فواد
گفت: خب، بله، براي اين كه ليلي يك موجود زير خاكي نبود كه توسط مجنون كشف شده
باشد. پيش از ظهور مجنون هم براي خودش ليلي اي بوده ولي كسي مثل مجنون پيدا نمي شده
كه دل دوست داشتن و جربزه عاشق شدن داشته باشد. چرا همه آدمهايي كه پيش از آن، ليلي
را ديده بودند، هيچ كدام مجنون نشدند؟
ياسر براي اين كه فضا را از اين جديت خارج كند، گفت: خب حالا ما بايد چه كار كنيم؟
فواد خيلي جدي پاسخ داد: هيچي. بلند شيد بريد خونه هاتون.
و ما همه جا خورديم و ياسر براي اين كه خودش را از تك و تا نينداخته باشد ادامه
داد: منظورم اينه كه اگر لازم باشه من مي تونم مدتي نقش ليلي رو...
فواد گفت: نه متشكرم. مزاحم شما نمي شم.
جمله "بلند شيدئ بريد خونه هاتون" اگر چه رگه هايي از شوخي در خود داشت ولي به هر
حال بخش جدي آن را نمي شد نا ديده گرفت.
اين بود كه همه يواش يواش اين پا و آن پا كرديم و از جا بلند شديم.
ياسر گفت: فواد جان ما زحمتو كم مي كنيم. ولي تو رو خدا مواظب خودت باش، پيدا شدن
يا نشدن ليلي اين قدر ارزش ندارد كه تو خودت را خراب و ويران كني.
فواد گفت: كاش تاوان پيدا شدن ليلي فقط همين قدر خرابي و ويراني باشد. من كه تا پاي
جان به تاوان ايستاده ام.
ياسر، شوخي و جدي گفت: خب، پس اگر اين طور باشد، حتما به روانپزشك احتياج داري.
فواد گفت: بله، هم چنان كه تو به دامپزشك.
از خانه فواد كه درآمديم تقريبا همه اتفاق نظر داشتيم كه بايد فكري اساسي براي حال
و روز فواد كرد اما هيچ كدام هم در آن زمان راهي به نظرمان نرسيد و قرار شد كه هر
كدام جدا فكر كنيم و بعد با هم مشورت كنيم و به نتيجه مشتركي برسيم.
من اما دلم قرار و آرام نگرفت. بعد از خداحافظي با بچه ها، دوباره به خانه فواد
برگشتم با اين سوال و دغدغه كه: چه كار بايد كرد؟ يا چه كار مي توان كرد؟
فواد گفت: هر راهي كه بگويي رفته ام. همه به عبث. از دكتر داخلي و خارجي بگير تا
گياهي و شيميايي و از روانپزشك و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هيچ كدام سر
از اين درد بي درمان در نمي آورند.
مي گويم: كار نمي توانم بكنم، مي گويند، ورزش كن.
مي گويم: تحمل ديدن هيچ كس را ندارم. مي گويند: جوشانده بخور.
مي گويم: چشمه شعرم خشكيده است مي گويند: آزمايش خون بده.
مي گويم: انگيزه ادامه حيات ندارم، مي گويند قرص بخور.
مي گويم: "من به يك ليلي محتاجم" مي گويند: زن بگير.
گاهي وقتها با خودم فكر مي كنم كه كاش ليلي زن نبود تا عوام اين همه به اشتباه نمي
افتادند.
گفتم: با اين تفاصيل به نظر مي رسد كه از دست هيچ كس جز خودت كاري ساخته نيست.
گفت: خودم هم به همين نتيجه رسيده ام، اما چه كار و چه گونه اش را هنوز نه.
براي اين كه اميدواري داده باشم گفتم: خب اين خودش روزنه اميدي است. اين كه آدم به
اين نتيجه برسد كه خودش مي تواند.
گفت: راستش را بخواهي به همين حرف هم اعتقاد چنداني ندارم. اين كه ديگران نمي
توانند كاري كنند، قطعي است اما اين كه خودم مي توانم هم، حرف مفت است. هم چنان كه
اگر مي شد كاري كرد تا به حال شده بود.
گفتم: بالاخره مي خواهي چه كار كني؟ ادامه اين وضعيت هم كه دشوار است.
گفت: دشوار؟! چيزي شبيه محال است.
و با بغضي نهفته در گلو تاكيد كرد: سيد! من زندگي نمي كنم. فقط ظهور مرگ را لحظه مي
شمرم.
آن شب با هر زبان كه مي شد، سعي كردم به فواد تسلي ببخشم، اما موقع خداحافظي خودم
هم فهميدم كه موفق نبوده ام.
فرداي آن شب، فواد نبود، نه در خانه و نه هيچ جاي ديگر. و شب بعد و روز بعد و شبها
و روزهاي بعد.
يكي دو هفته اول همه احتمال داديم كه به سفر رفته باشد و به زودي باز گردد. اما
خبري نشد. و در يكي دو ماه اول هرجايي را كه به عقلمان رسيد، جستجو كرديم. اما هيچ
رد و نشاني از او نيافتيم.
و اكنون كه قريب دو سال از غيبت فواد مي گذرد، هنوز نا اميد نشده ايم و دست از
جستجو بر نداشته ايم اما همه در اين حسرتيم كه چرا وقتي فواد گفت: "من به يك ليلي
محتاجم" هيچ كدام، قضيه را جدي نگرفتيم. اگر چه كاري هم نمي توانستيم بكنيم

|+| نوشته شده توسط نیما در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 6:39 بعد از ظهر |

             بهترین روش براي گفتن دوستت دارم فقط يه لبخنده . . . . .
            . . نيشتو ببند!
             به خاطر اعتراض به فيلم سيصد از اين به بعد اينطور
            ميشماريم : 298 299 گل محمدي 301
            7 اردیبهشت: 5 حقیقت جالب زندگی:
            1- تو می تونی همه دندوناتو با زبونت لمس کنی.
            2- همه احمق ها بعد از خوندن حقیقت اول اونو امتحان می کنند.
            3- حقیقت اول یه دروغه
            4- الان تو لبخند زدی چون یه احمقی!
            5- به زودی این اس ام اس رو برای یه احمق دیگه می فرستی.
            ببینم...تو هنوز نیشت بازه؟
            (ارسالی از مهسا و آ.پ)
             تو قندي...
            نباتي...
            شکلاتي...
            عسلي...
            يا که شيريني نداري بدي من با چاييم بخورم؟
             @#$%^&*(())_+@(@^&*(-^&*%$#
            اینو نوشتم که سرت گرم باشه دستتو توی دماغت نکنی!
             >-->-o
            می دونی این چیه؟ این منم که از دوری تو مردم!
             وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد: معلمینی که چون شمع می
            سوزند، تا پایان سال ۸۶ گازسوز خواهند شد
             تا حالا فکر کردي اگه نوماس اديسون نبود، مجبور بوديم تو
            تاريکي تلويزيون نگاه کنيم؟
             هميشه مي گفتن پيدا کردن يه دوست خوب خيلي سخته اما من
            باورم نمي شد.
            تا اينکه تو رو ديدم که براي پيدا کردن من چه قدر زحمت کشيدي!
             امروز سالروز تولد پت و مته ! تو هم مثل من این روز رو به
            خنگ ترین کسی که میشناسی تبریک بگو!!!
            جنبه داشته باش واسه خودم نفرست.
             الا يا ايهاالساقي ادر کاسا و ناولها ... که عشق آسان نمود
            اول، ولي افتاد تالار و شام و عاقد و عکاس و آرايشگر و فيلم و لباس و
            تاج و کفش و کيف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجير و
            سرويس طلا... آنهم از آن سرويس خوشگلها... و از اين جور مشکلها
             می دونی که تا به حال در عمرم چیزی ازت نخواستم اما دوست
            دارم برای اینکه علاقه ات رو بهم ثابت کنی... یک دقیقه ... فقط یک
            دقیقه ی ناقابل به خاطر من نفس نکش تنها چیزی که از تو می خوام
             ريزش موهاي خود را به دست خدا بسپاريد . . . شامپو يـــــد
            الله
             كرم شب تاب اكس ميتركونه تا صبح فلاش ميزنه!
             خر
            خر
            خر
            خر
            خر
            خر
            خرابتم رفيق...!
            ببخشيد زبونم يخورده مي گيره
             بوش، پس از پایان دوران ریاست جمهوریش: خوب ما دیگه کارمون
            تموم شد، کس دیگه ای با دستشویی کار نداره؟
            (سریال ترش و شیرین)
             می دونی اگه توی یک جیبت 80هزار تومان و توی جیب دیگرت یه
            چک پول باشه چی می شه؟
            بابات داد می زنه می گه: پدرسوخته! چرا شلوار منو پوشیدی؟
            این اس ام اس رو نخون
            .....
            .....
            گفتم نخون عزیزم
            .....
            .....
            نخون دیگه!
            .....
            .....
            حالا که جنبه نداری اصلا نمی گم
           صبح ها نمی تونم صبحونه بخورم چون دوستت دارم.
            ظهرها نمی تونم ناهار بخورم چون دوستت دارم.
            شبها نمی تونم شام بخورم چون دوستت دارم
            .شبها نمیتونم بخوابم...چون گرسنمه!!!
             دهه فجر مبارک
            انجمن عقب ماندگان ذهنی!
            می دونی فرق تو با فرغون چیه؟
            اون گل می بره، تو دل!
            سرسبزترين سبزه ها تقديم تو باد . . . . . . .
            ( ستاد تامين علوفه دامي ) طرح ويژه جمع آوري سبزه هاي 13 به در!
             می دونی CNG مخفف چیه؟
            یعنی سوخت نداریم جیگر!
           دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟
            ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه
            ... پدر يکيه ... منم يکي هستم
            من گلم تو منگلي... با هم ميشم گلمنگلي
                       آرزوی خر: نمی گم داغ دلت تازه نشه!
               \/\/\\\&///\/\/
            این سبزه 13 به دره. اون وسطی رو برای رسیدن شما به همه آرزوهاتون گره
            زدم.
             با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی، دستگاه سبزه گره زنی
            با قابلیت 90 گره در ثانیه پیش فروش می شود
            11 فروردین: e
            .
            ..
            ei
            .
            ..
            eid
            .
            ..
            eide
            .
            ..
            eidele ghafel
            .
            ..
            didi sale 85 ham tamoom shod?
           


 

|+| نوشته شده توسط نیما در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 10:38 بعد از ظهر |